سرگذشت تخته نرد
هزارها سال پيش سازندگان بازى تختهنرد سرنوشت نهايى خود را برآيندى از تأثير قضا و قدر همراه با نيروى بشرى خود براى تنظيم آن حوادث دانستهاند. آنها چنين فلسفهاى را در بازى تختهنرد منعكس كردهاند. نام ديگر اين بازى شِشْدَر است. شِشْدَر يعنى ششوجهى. اين بازى را به اين جهت ششدر مىگفتند كه آينه دنيا بود كه شش وجهِ بالا، پايين، چپ، راست، پس و پيش دارد. اغلب ما نام تختهنرد را شنيدهايم اما شايد به اين فكر نبودهايم كه بازى تختهنرد، اصول اعتقادى پدربزرگهاى غيرآريايى ما را به نمايش گذاشته است! اگرچه اين بازى به فتواى بسيارى از مراجع مذهبى ما تحريم شده است، اما از آنجا كه بازيها هميشه آينه واقعيتهايى از اجتماعِ بازيگران هستند، ما اكنون فقط به مطالعه جنبههايى كه منعكس كننده تفكرات سازندگان آن مىباشد، مىپردازيم. لغتنامهها به نقل از شاهنامه فردوسى و يك كتاب قديمىتر به اسم كارنامه اردشير بابكان مىنويسند كه تختهنرد اختراع بزرگمهر بوده است. بعضى ديگر اختراع آن را از اردشير ساسانى مىدانند و بر آنند كه نام نخستين آن نيواردشير بوده است كه آخر هر دو كلمه افتاده، به شكل نرد در آمده است. اما معلوم است كه اينها حرفهاى درستى نيستند. زيرا اولاً واحدهاى زمانى هفته و دو دوازده ساعت شبانهروز كه در تختهنرد به آنها اشاره شده است، منشأ بابلى دارند؛ ثانياً كمال انديشهاى و خصلت مذهبى كه اين بازى آنرا منعكس مىكند، نمىتواند محصول انديشه يك فرد يا يك نسل باشد، بلكه كارى تودهاى و محتاج حركتى تاريخى و مبتنى بر اخترشناسى بومى اين سرزمين بوده است. گزارشهاي مورخين يوناني هم نشان ميدهند كه بسيار پيش از عصر ساساني تخته نرد در اين سرزمين وجود داشته است: مارسل ديولا فوآ در قلعه شهر شوش مىنويسد كه «در حين حفارى در شوش مهره بزرگى شبيه به مهره تختهنرد به دست آمده است». پلوتارك مورخ يونانى در موقع شرح حال اردشير دوم شاهنشاه هخامنشى مىگويد: «اردشير با مادر خود نرد بازى مىكرده است». كتزياس مورخ يونانى، طبيب اردشير دوم هخامنشى، كه در جنگ او با برادرش كوروش سوم حضور داشت براى يونانىهاى رمانتيك مىنويسد: «پاروساتس (پريزاد؟) مادر اردشير و كوروش از قتل كوروش ناراحت بود و در پى آن بود كه از شركاى اردشير در قتل كوروش انتقام بكشد. پس متوسل به تمهيد و تدبيرى مىشود: پاروساتس كه در بازى تختهنرد خيلى ورزيده بود و اغلب براى سرگرمى اردشير... نرد مىباخت، روزى كه اردشير بىكار و دنبال سرگرمى مىگشت، مادرش او را به بازى نرد دعوت كرد. و به عمد يك هزار داريك (سكّه طلا) به او باخت و نقداً پرداخت كرد. و پيشنهاد كرد يك دست ديگر بر سر يك خواجهسرا بازى كنند. شايد كه جبران آن باخته بشود. پادشاه رضايت داد و مادر آن بازى را برد. و ماساباتيس خواجهسرايى را كه سر و دست كوروش را بريده بود درخواست كرد. پادشاه او را به مادر خود واگذاشت. مادر در دم او را به دژخيمان سپرده، فرمان داد زنده زنده پوست او را بكنند».
نكته ديگر اينكه رويكرد فلسفي تخته نرد با اعتقادات مردم مكّه، بلافاصله پيش از ظهور اسلام شبيه است و اين در حالى است كه فرهنگِ مكّه پانزده قرن پيش را به هيچ شكلى نمىتوان مؤثر بر (يا متأثر از) فرهنگِ ايران در همان زمان دانست. به همه اين دلايل كشفيات باستانشناسان در مقبره توتْآنُخْآمون فرعون سلسله هجدهم مصر (1350 - 1342 پ.م.) و همچنين در شهر اور در جنوب عراق امروز متعلق به بيش از 4500 سال پيش را هم اضافه مىكنيم كه وجود نوعى بازى شبيه تختهنرد امروزى را همراه با چند مهره و چند آلت شبيه طاس اثبات كرده است. بنا بر همه اينها، بايد سراغ سازندگانى را بگيريم كه مدتها پيش از ورود آريايىها به سرزمين ما، ايران امروز را در زيرِ سيطره آئينهاى خود داشتهاند و اين مبانى اعتقادى در طى زمانهاى مختلف و به شكلهاى گوناگون در منطقهاى وسيع از آفريقا گرفته تا سرزمين عربستان و تا بينالنهرين رواج داشته است.
مطالعه را با تخته و طاس كوچك آن آغاز مىكنيم: تخته در اين بازى مظهرِ زمين يعنى ميدان مبارزه بشر براى زندگى است. براى اينكه ميان سطح صاف تخته نرد و كره زمين ارتباط برقرار كنيم، نخست لازم است بدانيم كه پدران ما در گذشتههاى دور، زمين و آسمان را چگونه مىديدند. آنها معتقد بودند كه جهان تركيبى از كاسهاى گرد و بزرگ يعنى آسمان است كه در محلِ خطِ افق به صورت واژگون به زمين چسبيده است. پس از چندى شايد به دليل ازدياد جمعيت دنيا و تكميل شدن ظرفيت كاسه زمين، خداى آنها، براى راحتى مخلوقاتش آسمان و زمين را از هم جدا مىكند، اولى يعنى كاسه آسمان را در حالى كه مارهاى بسيارى بر چهار ستون تكيهگاه آن پيچيدهاند، بالا مىكشد و لبههاى كاسه دومى يعنى كاسه زمين را تخت مىكند و زمين را به صورت سطحى مسطح در مىآورد. بر اساس اين تصور از زمين، آنها سطح صاف تخته نرد يعنى جايى كه بايد طاس روى آن ريخته شود را به وجود آوردند تا محل فرود تقديراتى باشد كه اراده هيچيك از دو حريف در آن نقشى ندارد.
طاس هم كاسه كوچكى بود كه بازيگران، چند استخوان را كه به شكل مكعب تراشيده بودند و خالهايى را به نشانه اعداد در اطراف آنها نقش كرده بودند درون آن مىگرداندند، بعد طاس را واژگون مىكردند و مكعبهاى درون آنرا به روى تخته مىريختند. طاسِ بازى با گرداندن و بيرون ريختن كعبهها منشأ بازيهاى متنوع نَرّادها يعنى بازيكنان تختهنرد مىشد. اين طاس هم مظهر طاسِ واژگونِ آسمان بود كه به نظر آنها بزرگترين خدا و پدر سه خداى ديگر يعنى خورشيد، ماه و سياره زهره بود. آسمان، با گرداندن خورشيد، ماه، زهره و ستارگان ديگر، حوادث جهان را تقدير مىكرد. با گذشت زمان و مسلط شدن اقوام مهاجم خارجى كه با مذهب ساكنان بومى اين سرزمين ناآشنا بودند و با عموميت پيدا كردن تختهنرد، طاس حذف شد و بهتدريج نرّادها، با دست كعبهها را بر روى سطح تخته انداختند، اما اصل در اين بازى اين بود كه يك طاس، آنها را بگرداند و به ميدان تختهنرد بريزد زيرا از يك طرف، بازى تختهنرد بايد آينه تقدير آسمان باشد كه بدون دخالت جنّ و اِنس، منشأ حوادث زمين مىشود و از طرف ديگر دخالت و احتمال تقلب بازيكنان در انداختن كعبهها را از بين ببرد. بنابراين حتماً بايد آنها را با طاس مىگرداندند و بعد به زمين مىريختند. اما با وجودى كه طاس از بازى حذف شده بود، براى انداختن كعبهها به زمين با دست هم همچنان اصطلاح طاس ريختن را به كار بردند. اين گونه بود كه اصطلاح طاس ريختن مترادف كعبه انداختن و كلمه طاس هم مترادف كلمه كعبه شد! امروزه هر طاس شش طرف دارد. به همين دليل، به فارسى، به طاس هم، شِشدر يعنى ششوجهى گفتهاند. شش وجه طاس كنايه است از شش جهتِ عالَمِ مادّه يعنى بالا، پايين، چپ، راست، پس و پيش.
اما در قديم در بازى نرد، سه طاس به كار مىبردند. آنها را هم از استخوان مىساختند، زيرا جادوگران از مدتها پيش از اختراع نرد و تاكنون براى پيشگويى، از استخوان حيوانات استفاده ميكردهاند. در شش طرف هر طاس، اعداد يك تا شش با ستارهها يا خالهايى ريز نشان داده شده است. ستارهها و خالهاى روى طاس، مظهر ستارههاى آسمان هستند كه به گمان قديمىها گردش و وضعيت آنها منشأ حوادث زمينىها بود. هر عددى كه يك طرف طاس نشان مىدهد را اگر با عدد طرف مقابلش جمع كنيم مساوى با عدد هفت مىشود كه نشانه هفت روز هفته است. اين سه طاس نشان دهنده سه خداى زير دست خداى آسمان يعنى خورشيد و ماه و سياره زهره بود. در عيلام در هزاره دوم پيش از ميلاد، هومبان، (خداىِ خورشيد) كيريريشا، (الهه زهره) و اينشوشيناك (خداى تاريكى و فرمانرواى جهان مردگان) تثليث خدايان برتر را تشكيل مىدادند. هخامنشىها هم، در كنار خدايان سلطنتى، خداى آسمان يعنى اهورامزدا را داشتند با سه خداى زيردستش به نامهاى مثْره (ميترا يا خورشيد)، اَنَهَهايتَه (ناهيد يا سياره زهره) و اَرته (احتمالاً ماه). در زمان اشكانىها هم مسيحيان بينالنهرينى را داريم با مثلّثِ پدر (خدا)، پسر (حضرت مسيح) و روحالقُدُس (حضرت جبرئيل). در عربستان، لات (خورشيد)، منات (مرگ و سرنوشت) و عُزّا (دختران خداى بزرگ مشركين) مكه هستند كه قرآن مجيد هم گزارش آنها را داده است.
تخته اين بازى، دو دوازدهتا خانه دارد كه نشانه بيست و چهار ساعت شبانهروز است و سياهى و سفيدى مهرهها كه نشانه سياهى و سفيدى شب و روز. تعداد مهرهها هم سىتا است كه نشانه سى روز يك ماه است. پانزده مهره سفيد را هم نشان پانزده شب مهتابى و پانزده مهره سياه را هم نشان پانزده شب تاريك در هر ماه دانستهاند. تخته نرد به چهار قسمت تقسيم شده است كه نشان چهار فصل سال است. معمولاً دور بازى شامل پنج دست است كه نشانه پنج بخش شبانهروز يعنى صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشا مىباشد. از اينجا معلوم مىشود كه بسيار پيش از ورود آريايىها، ساكنان سرزمين ما شبانهروز را به پنج گاه تقسيم كرده بودند و اين كه زرتشتىها در هر شبانهروز پنج نوبت نيايش میكنند، در واقع سنتى را ادامه مىدهند كه در مذهب ساكنان بومى اين سرزمين وجود داشته است. در مكالمات روزمره مردم ايران و در ادبيات فارسى نيز نام ابزارها و اصطلاحات اين بازى بهوفور به كار رفته است و بدون فهم آنها درك منظور شاعر يا گوينده ايرانى ممكن نمىشود. مِثل: گشاد دادن، به معنى مهرهاى را تنها رها كردن و او را به كشتن دادن؛ داو زدن، يعنى اينكه يكى از دو مبارز ادعا كند كه بازى را خواهد برد و از حريفش بخواهد كه تسليم شود؛ داوطلب، حريفى است كه مبارزه را بپذيرد يا تسليم را نپذيرد، به مبارزه ادامه دهد و براى رد ادعاىِ حريف، قبول كند كه در صورت باخت، به او دو برابر جايزه دهد؛ دستخون، بازىِ آخرين نرد است، آنگاه كه كسى همه چيز را باخته، ديگر چيزى ندارد و گرو بر سرِ خود يا يكى از اعضاى بدن خويش بندد؛ در شش و بشِ كارى بودن، يعنى سخت مشغول و گرفتار كارى بودن؛ شِشْدر شدن، كه كنايه است از مغلوب و گرفتار شدن.
بازيگر تختهنرد مظهر آدمى است كه بر روى زمين زندگى مىكند. پانزده مهره او هم نيروهايش هستند كه بايد از آنها به دقت مراقبت كند. مثل چوپانى كه گلهاش را، و فرماندهاى كه نيروهاى تحت فرمانش را. رها كردن يك مهره به تنهايى، يعنى «گشاد دادن» بازيگر، تنها گذاشتن ياران است و نابود كردن آنها توسط اجتماع دشمنان. نراد، براى غلبه بر حريف، بايد براى او نقشه بكشد، حركت مهرههاى او را پيشبينى كند و با حزم و احتياط مهرههاى خود را حركت دهد. در هنگام بازى، حتى بازيگرها را مىتوان روانكاوى كرد: بعضى آدمها دوست دارند كه با فرار از پيش دشمن، نيروهايشان را هر چه زودتر به خانه برسانند و بعضىها تلاش مىكنند تا با بستن راه حريف، او را در ششدر بياندازند. خانههاى دشمن كه دو، سه يا پنج مهره دارند ناهمواريهاى زندگى هستند كه بايد از سدّ آنها گذشت. مثل فرماندهاى كه بايد سربازانش را از سرزمينهاى كوهستانى دشمن بگذراند و به خانه برساند. گفتيم كه در آيين ساكنان بومى اين سرزمين، طاسِ واژگونِ آسمان، خود، يك خدا بود كه حوادث جهان را تقدير مىكرد. اما فقط تقدير مىكرد. به نظر آنها، نه طاسِ آسمان، سرنوشت نهايى جهان را تعيين مىكرد و نه طاسِ بازى، برنده نهايى را. زيرا كه بازيكن تازه وارد، تا زمانى كه نتواند بختهايى كه به او رو مىآورد را نظم دهد، هر بار كه با يك بازيكن كهنهكار بازى كند، خواهد باخت زيرا در نهايت، قدرتِ تدبير بازيكن كهنهكار براى نظم دادن به تصادفها است كه او را برنده مىكند نه ريزشِ طاس. در جوامع انسانى هم چنين است. بسا جوانانى كه در يك جامعه امن، مرفه و با مردمى سالم و سربلند به دنيا مىآيند اما اين بختها را نديده گرفته، همه عمر را در تباهى مىگذرانند و بسا انسانهايى از يك جامعه محروم كه با شناخت دوران تاريخى كه در آن زندگى مىكنند خود و جامعهشان را به رستگارى واقعى مىرسانند.
منبع: ostadshahrokh.persianblog.ir
بازگشت به بالا